رضا قلى خان ( هدايت )

148

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

بالان به وزن نالان دهليز خانه و بمعنى تله كه بدان حيوانات كيرند و از اينجاست كه كسى كه مجرب در امور باشد و بمصايب كرفتار شود او را كرك بالان ديده كويند و اين مشهور است و بقول رشيدى باران غلط است ولى از بيت شيخ نظامى باران فهميده مىشود چه كركان در ايّام زمستان و روز باران بجهة طعمه بيرون مىآيند و بر سر راهها و ديهها كمين كنند و اكر چيزى بچنك ايشان نيفتد ناچار يكى از هم جنسهاى خود به اجتماع ريخته بدرند و بخورند شيخ كفته شعر ز باران كجا ترسد آن كرك پير * كه كركينه پوشد بجاى حرير و ديكرى كفته شعر دوش مىرفتم بكوى يار بارانم كرفت * در ميان عاشقان من كرك باران ديده‌ام و اللّه اعلم و نموكننده را نيز كويند آن را بالانه نيز كفته‌اند بالاور كوزهء آب را كويند بالبوس ولايت قندهار را كفته‌اند در برهان چنين آورده بالست بفتح ثالث دختر بكر دوشيزه را كويند بالش به وزن مالش آنچه زير سر نهند حكيم سنائى كفته شعر تا كه بنشست خواجه بر بالش * بالش آمد ز ناز در بالش يعنى باليدن و باصطلاح مغل زريّست به مقدار معيّن بالشك باضافهء كاف به همان معنى است بالين معروف است و مذكور شد ولى اصل آن تحقيق مىشود بال بمعنى بازو كه مرقوم شده و چون در وقت راحت و خواب در زير سر و بازو و پهلو چيزهاى نرم از پنبه و پشم آكنده مىنهاده‌اند آنچه در زير سر مىنهند بپارسى درى سرين بفتح سين كويند و آنچه در زير تن نهند بستر كويند و آن را بر خوابه نيز كويند يعنى چيزى كه بر آن خسبند و آن را نهالى نيز كويند و توشك هم كويند و تشك را تركى دانند در معنى سرين و بالين بابا طاهر همدانى بدرى كفته شعر دلم شبهاى هجرانت غمينه * سرينم خشت و بالينم زمينه كناهم اينكه مو تو دوست ديرم * هر آنكت دوست دارد حالش امينه نمايش پانزدهم در باء با ميم بام معروف است و آن را در تبديلات در شيراز بان نيز كويند چنان كه مولوى معنوى كفته شعر سر فروكن يكدمى از بان چرخ * تا زنم من چرخها برسان چرخ ديكر بمعنى صبح زود است چنان كه كويند از بام تا شام و آن را بامداد نيز كويند چنان كه حكيم فرّخى كفته شعر خجسته باشد روى كسى كه ديده بود * خجسته روى بت خويش بامداد بكاه و آن را بامدادان نيز كويند چنان كه صبحكاهان شيخ سعدى رحمة اللّه كفته شعر بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار * خوش بود دامن صحرا و تماشاى بهار حكيم انورى كفته ع دى بامداد عيد كه بر صدر روزكار ديكر بمعنى وام است كه قرض باشد و ديكر بمعنى بم است كه برابر زير باشد ابو العطا محمود بن على المشتهر بخاجوى كرمانى كفته شعر بسوز نالهء زارم ز عشاق * نواى زير و بامى برنيايد بام نورد و نورد بام و نوردبان يعنى آنچه طول بام را بدان نوردند و بنردبان معروف شده و ميم و نون با يكديكر تبديل يافته‌اند بام شاد بميم ساكن نام مطربى بوده از امثال باربد منوچهرى كويد بلبل باغى بباغ دوش نوائى بزد * خوب‌تر از باربد نيك‌تر از بامشاد بامه بر وزن جامه ريش انبوه و آن را بلمه نيز كويند كه ضدّ كوسه است بامى لقب شهر بلخست كه از بناهاى كيومرز پيشدادى بوده و كيكاوس در عمارت آن افزوده چندى تختكاه كشتاسب و محلّ آتشكده نوبهار و در عهد اسلام چنان آباد شد كه آن را امّ البلاد خواندند و قبّة الاسلام مىناميدند چنكيز خان در آن شهر قتل عام نموده اكنون قليلى از آبادى آن باقيست چنان كه كفته‌اند شعر همه بلخ را چون كف دست كرد * بناهاى عاليش را پست كرد بامزد بر وزن نامزد كوس و نقاره كه كاه بامداد بر در سلطان نوازند حكيم خاقانى نيز كويد شعر بامزد حسن تو زد آسمان * نامزد عشق تو آمد جهان باميان نام شهريست بميان كابل و بلخ و بجهة نسبت او بلخ را بامى خوانده‌اند و در ميان كوهى است و در آن كوه دو صورتست از سنك تراشيده و از كوه برآورده كفته‌اند كه ارتفاع هريك از آنها به قدر شصت زرع مىشود و عرض آن شانزده زرع و ميان آنها مخوفست چنانچه از كف پايشان راهست نردبان پايها ساخته‌اند كه در تمام جوف آنها توان كرديدن حتى سر انكشتان هريك و اين صور از غرايب صنايع روزكار است و كفته‌اند كه اين دو بت را سرخ بت و خنك بت نام كرده بودند و كفته‌اند سرخ بت عاشق و مرد و خنك بت معشوق و زن بوده و بعضى اين دو بت را لات و منات دانند و بعضى يعوق و يغوث خوانند و كفته‌اند قريب به اين دو پيكر صورتى ديكر هست به شكل پيره زنى و آن را نسرم